تبليغاتX
پسر پارسی

پسر پارسی

چه زیباست...

                                                  

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:15  توسط پسر پارسی  | 

عشق چیست

معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره عشق جدا شم . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید

عشق از نگاه کودکان

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است . 8 ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی ! ۶ ساله

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره . ۴ساله

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . ۷ ساله

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . ۷ ساله
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:12  توسط پسر پارسی  | 

متن دكلمه"عشق تلخ"...


نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سـرم سـوداي جـامي بي زوال

پــرسـه اي آغـاز كـرديم در خيــال

دل بـه يــاد آورد ايــام  وصــال...

از جدايي يك،دو سالي ميگذشت

                             يك ، دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اوليـن ديـدار را

آن نظر بـازي ،آن اسـرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچـو رازي مبـهـم و سـربسـته بود
چون من از تكرار، او هم خسته بود

 

آمـد و هم آشـيــان شـد بـا مـن او

هـمنشـين و هم زبان شد با مـن او

خسته جان بودم كه جان شدبامن او

نـا تـوان بـود و تـوان شـد بـا مـن او...

دامنش شد خوابگاه خستگي...اين چنين آغاز شد دلبستگي...

واي از آن شـب زنـده داري تا سـحـر

واي از آن عمري كه با او شد به سـر

مست او بودم ز دنيا بي خـبـر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ... گفتگوها  بين  ما  آغاز شد...

گفتمش در عشـق پا برجـاسـت دل

گر گشـايي چشـم دل، زيباسـت دل

گر تو زورقمان شوي،درياست دل

                              بـي تـو شـام بـي فــرداسـت  دل...

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پـي عشق تو سرگـردان شده

گفـت: در عشـقت وفـادارم ، بدان

من تو را بس دوست ميدارم،بدان
شوق وصلت را به سر دارم،بدان


چون تويـي مخـمور خـمارم بـدان


با تو شادي ميشود غم هاي من

با تو زيـبـا ميشـود فـرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جـادوي رُخت افسـون شده

جزتوهر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيـبـايي ات مجنون شده

                              بر لبـم بگـذاشـت لب يعـني خـمـوش

طعم بوسه ازسرم برد عقل وهوش

در سـرم جـز عـشق او سـودا نبود

بهر كس جزاو در اين دل جا نبود

ديـده جـز بــر روي او بـيـنا نـبود

همچوعشق من،هيچ گل زيبا نبود

                                   خوبي  او  شهره آفاق  بود...

در نجـابـت  در نكـوهي پـاك بود

"روزگار"  اما  وفـا  با ما نـداشت

طـاقـت خوشـبخـتي ما  را نـداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مـرگ ما  پروا  نداشـت
                                   آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يـار مـا را از جـدايـي غــم نبـود

درغمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمـان خـود محـكم نبـود

سهم من از عشق جز ماتم نبـود

                                      با من ديوانه، پيمان ساده بست...

ساده هم آن عهد و پيمان راشكست

بي خـبر پيـمـان يـاري را گسسـت

اين خبر نـاگـاه پـشتـم را شكست

آن كـبـوتر عـاقـبـت از بـنـد رسـت

رفـت  و بـا دلدار ديگر عهد بسـت

باكه گويم اوكه هم خون من است
                                   خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد به اين وصل او قسمت نشد

ايـن گــدا مشـمـول آن رحـمـت نشـد

                                    آن طـلا حاصل به اين قـيمـت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چـنيـن تقـدير بد تـدبـيـر نيسـت

از غمش با دود و دم همدم شدم

بـاده نـوش غـصـه او مـن شـدم

                             مست و مخمور و خراب از غم شدم                           
ذره ذره آب  گشـتـم ، كـم شـدم

آخر آتـش زد  دل  ديـوانـه را

سوخت بي پروا پر پروانه را
                            عشق من از من گذشتي ، خوش گـذر

بعد ازاين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم راتو بيرون كن ز سر

ديشب ازكف رفت،فردا را نگر


آخر اين يكبار از من بشنو پند


                                      بر من  و  بر  روزگارم  دل  نبند...

عاشقي را دير فهميدي چه سود؟؟!!
عـشق ديرين گسسته  تار  و پود...!!

گرچه آب رفته باز آيد به رود...ماهي بيچاره اما مرده بود...

 

بعد از اين هم آشيـانـت هر كـس است

باش با او..."ياد تو" ما را بـس است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 18:1  توسط پسر پارسی  | 

Bill Gates

If you born poor, it’s not your mistake. But if you die poor it’s your mistake.

بیل گیتس:

اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

William Shakespeare

Three sentences for getting SUCCESS:

a) Know more than other.

b) Work more than other.

c) Expect less than other

ویلیام شکسپیر

سه جمله برای کسب موفقیت:

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.

Adolph Hitler

If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain.

آدولف هیتلر

اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.

Alien Strike

Don’t compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself.

آلن استرایک

در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.

Thomas Edison

I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure.

توماس ادیسون

من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.

Leo Tolstoy

Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.

لئو تولستوی

هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

Abraham Lincoln

Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous.

آبراهام لینکلن

همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.

Einstein

If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life.

انشتین

اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

Charles

Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don’t make noise but pains a lot.

چارلز

در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.

Mother Teresa

If you start judging people you will be having no time to love them.

مادر ترزا

اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 18:32  توسط پسر پارسی  | 

 

قرارمان زیر همان درخت همیشه!

قرار من به بیقراری و

قرار تو ... به نیامدن !

غریبی نکن!

این اندوه سالخورده منم! و آن درخت تنومند ، همین مداد کوچک...

این بار هم نمی آیی...

سکوت مچاله شده ی این کاغذ ،

روی تمام ناگفته های این سالها ...

ولی ریشه های این درخت ،

 عطشناک تر می شوند با کاسه کاسه آب شور چشمانم...

و پایان نمناک این انتظار ، با هر قطره ، آغاز آرزویی دوباره است...

*

نیروی خواهش ِ دل و

فشار باور عقل ...

در جان من زلزله ای برپاست !

و بی شمار بغض های مدفون ،

در گـُـسل این لبخند !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 18:2  توسط پسر پارسی  | 

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را

چشم تو زينت تاريكي نيست

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن و بيا

و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه آوازبه خود جذب كنند

پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه عشق تر است

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:13  توسط پسر پارسی  | 

می خواهم مثل درخت باشم؟

 

(قسمت اول)

چه سر به زیر و فروتن ایستاده!

از آن روزی که شکوفه کرد و شکوفه ها میوه شدند هر روز و هر روز

سر به زیرتر و خاضع تر می شوند.

درست مثل آدم های بزرگ و میوه دار!

نمی دانم کدامش درست است؟

درخت ها مثل آدم ها هستند یا آدم ها مثل درخت ها!

ولی هرکدام که درست باشد فرقی ندارد.

مهم این است که هر چه بارورتر می شویم سر به دزیر تر می شویم،

سر به زیر تر فروتن تر و خاضع تر.

عجبا!درخت چه درسی می دهد!!

خیلی از آدم ها برعکسند!

همینکه توانستند از درخت هستی شان میوه ای بست آورند،

گویی رسم جهان است که مغرورتر باشند.

ولی درخت می گوید:

اُفتاده حال باش.

وقتی در زندگی ثمری دادی،سر به زیر کن،فروتن باش.

راستی نگاهش کن!

با ان همه میوه اش چه سر به زیر و فروتن ایستاده!

و چه درسی می دهد...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 10:58  توسط پسر پارسی  | 

درخت...

زیبا ترین صدا صدای درخت است:

که همه ی عمر از هیچ نمی نالد :نه از اَره آذرخش، نه از نعره تندر، نه شلاق باد، و نه از سوزان خزان...

زیبا ترین کلام،کلام درخت است:

 که در همه ی عمر نمی گوید و بر پای ایستاده است و دستانش دهنده اند بارورند...

برای درخت چه فرقی می کند؟

درخت میوه را به خدا تعارف می کند با سر انگشتانی که به آسمان برفراشته است  اما،

کودکان به سنگ از او باز می گیرند

و پیران بر نردبان

و جوانان با شکستن شاخه ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:45  توسط پسر پارسی  | 

 

 

یک بار حادثه ی غریبی اتفاق افتاد.

حادثه ای!هرگز خود را چنین نیافته بودم؛...

روزی در انبوه خلق،به قیافه ای برخوردم که نمی شناختمش،او نیز مرا نمی شناخت،

رد شدیم،

برگشت نگاهم کرد،

برگشتم نگاهش کردم،

رد شدیم.

برگشت نگاهم کرد،

و من کمی درنگ کردم اما برنگشتم و نگاه نکردم.........................

برنگشتم و نگاه نکردم....................

چه قدرت و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن!

اضطرابها همه زاده ی انتظار هاست.

باز می گردم............. باز می گردم...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 18:10  توسط پسر پارسی  | 

   یادت می یاد تو باغ گل دست منو فشردی

     توتب من می سوختی  از عشق من می مردی

     وعده دادی همین جا یه قصر گل بسازی

     رفتی و دل سوزوندی قرار نبود ببازی

     تو عاشق دروغ گو رفتی واسه همیشه

     تن به تو ای زمونه من بازیچه نبودم

     غصه رو تا ابد تو کاشتی توی وجودم...

        ..................................

     دوستان می خندند به نگاهم اما

    عاشقان می دانندکه نگاهم محزون

     خیره بر دهکده ای دور شده

     و سر انجام ولی

     تو فقط می دانی نام آن دهکده را

     نام آن دهکده چیست؟!

    جنس آن دهکده قلب من و تو ست

    نام آن دهکده هر چیز که هست

    مهم آن است که بین من و تو

    سر زمین مشترک است

    و تو هر جا باشی دلمان پیش هم است

           ..................................

   آن که چشمان تو را این همه زیبا می کرد

   کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

   یا نمی داد به تو این همه زیبایی را 

   یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

                        دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 18:9  توسط پسر پارسی  | 

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.

عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.

عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.

عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.

عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.

عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........

عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.      

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 17:56  توسط پسر پارسی  | 

 
! دلم باز امشب گرفته


بیا تا کمی با تو صحبت کنم


بیا تا دل کوچکم را


فقط با تو قسمت کنم


! بیا پشت آن پنجره 

که وا می شود رو به سوی دلم


بیا،پرده ها را کناری بزن

 که نورت بتابد به روی دلم

ا! کمک کن به من 

 نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته 

 همان شهر دوری که بر سردر آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

! کمک کن

 که پروانه شعر من جان بگیرد             

کمی هم به فکر دلم باش

مبادا بمیرد


! دلم را 

 که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته

شبی می فرستم برایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 17:55  توسط پسر پارسی  | 

 

دیروز دلم شکست و هر تکه اش به یک نفر رسید.

تکه ای به یک گدا...

تکه ای به بچه ای یتیم...

تکه ای به یک مسافر غریب...

تکه ای به جاده ای که سالهاست هیچکس از آن عبور نمی کند...

تکه ای به ابر...

تکه ای به آسمان...

دلم هزار تکه شد و در هزار جای جهان پراکنده...

و من...

گویی هزار بار تکثیر شدم...

کاش دلم زود تر از اینها شکسته بود....!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 17:52  توسط پسر پارسی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 17:50  توسط پسر پارسی  | 

نشانی...

نشانی...

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم ...

در عصر های انتضار به حوالی بی کسی قدم بگذار...

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو...

کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار

مرداب آرزوهای زندگی ام ...

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو...

حریر غمش را کنار بزن مرا میابی...................................
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:4  توسط پسر پارسی  | 

            **                                                    **

**                          **                    **                         **

**                                       **                                          **

**                                 زندگی چیست؟                                    **

**                       زندگی ردفتری از خاطره هاست                          **

**             یه نفر در دل شب     ،     یه نفر د دل خاک                     **          

   **                یه نفر   هم دم   خوش   بختی   هاست                **

    **              یه نفر   همسفر   سختی    هاست                  **

       **          چشم تا باز کنیم عمرما میگذرد                   **

           **         ما هم مسافر و هم سفریم               **

               **                                                 **

                    **                                       **

                        **                             **

                            **                   **

                                  **       **

                                    **  **

                                      **

                                      *

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:3  توسط پسر پارسی  | 

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین غم گریه هااز عشق

چه زندونی برام ساختن

تو این شبهای تو در تو

خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی

داره میباره از هر سو

خداحافظ گل پونه

که بارونی نمیتونه

طلسم بغض برداره

از این پاییز دیوونه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:2  توسط پسر پارسی  | 

گریه کردم.......... ..... ... .. .

گریه کردم.......... ..... ... .. .

گریه کردم بی مروت

 گریه ام را دید ورفت

شاخه گل بودم به گلدان

غنچه ام را چید ر رفت

در  تمنای وصالش گریه ها کردم ولی

اشک چشمم را بدید و بردلم خندید ورفت

من از او رسم وفا خواستم اما دریغ

او ز عشقم یک نشانی از خودش پرسید ورفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:1  توسط پسر پارسی  | 

گفتو گو

 

می خوام باهات حرف بزنم     از خودم خودت بگم

مثل تموم قصه ها                 اگه بگی برو برم

دلم می خواد نگات کنم           از ته دل صدات کنم

خنده که رو لبات میاد            هرچی دارم فدات کنم

دلم می خواد پیشم باشی

وقتی دلم یه گل می خواد         گل شقایقم باشی

کاشکی بگی دوستم داری          بگی فقط من رو داری

وقتی باهات قهر می کنم            نری و تنهام بزاری
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:0  توسط پسر پارسی  | 

عشق چیست

 

لطفا این داستان رو تا آخر  بخونید:

دختری جوان چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم نالید...

بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش رو پوشاند،مرد جوان

عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

 موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آن را

 از شکل انداخته بود وشوهرش هم که کور شده بود.مردم می گفتند

 چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد

.بیست سال بعد از این ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش

 را کنار گذاشت و چشمانش را گشود هم تعجب کردند.

مرد گفت من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 19:59  توسط پسر پارسی  | 

دستمال کاغذی و اشک

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست.یکم از طلای خود حراج میکنی؟عاشقم با من ازدواج میکنی؟اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!تو چقدر ساده ای خوش خیالی کاغذی!توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی .پس برو بی خیال باش عاشقی کجاست؟تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست.گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش. دوید خون درد.آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکیه ای زباله شد .او ولی شبیه دیگران نشد.چرک و زشت و مثل این ان نشد. رفت اگر چه توی سطل اشغال پاک بود عاشق و زلال. او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت. چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 19:56  توسط پسر پارسی  | 

........................

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيــــــــــــــــــدن

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهــــــــــــــــــــــــي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنـــــــــــــــــــــــگ

يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار مي کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و مي شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

يک پنجره براي من کافيســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 20:11  توسط پسر پارسی  | 

با هر صدایی که میاد فکر میکنم تو اومدی

 

تو بودی که به عشقمون خنجر دلتنگی زدی

 

با هر نفس تازه میشه اون همه خاطراتمون

 

حتی تو خوابم عادت اینکه بگم پیشم بمون

 

اما تو بی وفایی  و درد منو نمی دونی

 

هر چی بگم پیشم بمون تو پیش من نمیمونی

 

وای از اون روزی که من ازعشقمون دل بکنم

 

تو رو فراموش کنم و دلو به دریا بزنم

 

وای از اون روزی که من رو اسم تو خط بکشم

 

وای از اون روزی که من بگم  پشیمون نمیشم

 

وای از اون روزی که تو خنده کنی به حرف من

 

وای از اون روزی که خنده های تو گریه بشن

 

وای از اون روزی که تو دوباره عاشقم بشی

 

هی برام گریه کنی  داد بزنی  درد بکشی

 

فکر نکن که من میام به قصه هات گوش میکنم

 

هر چی بدی کرده بودی ساده فراموش میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:43  توسط پسر پارسی  | 

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

*********

*******

******


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:41  توسط پسر پارسی  | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنو اين التماسرو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:39  توسط پسر پارسی  | 

تا ابد دوستد دارم

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که
زمانی با تو میدیدند که بود؟

بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به
کرانه عشق مرد.

بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه
وار دوست می داشت.

بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز
دیده ی من آشیان نداشت.

بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین
لحظه هایش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:37  توسط پسر پارسی  | 

امشب دلم گرفته

 
مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم
 
از ابرهاي تيره اي که با نسيم خيانت به آسمان دلم آوردي

مي خواهم گريه کنم اما نمي توانم ...

مي خواهم تو را به ياد بياورم ...
 
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
 
اما افسوس ... گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! ...

مي خواهم اولين ساعتي که نگاهم کردي را به ياد بياورم ...

اما افسوس ...آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمي گذارد ! ...

مي خواهم اولين دقايق با تو بودن را به ياد بياورم ...

اما افسوس ...

مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم

اما نه! دلم نمي آيد ...

مي ترسم آسمان آفتابيت را ابري سازم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:36  توسط پسر پارسی  | 

عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم

   عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم

        عشق اول نازنینم دستتو بذار تو دستام

             عشق اول بهترینم بوی تو داره نفس هام

                    عشق اول عشق آخر اگه امشب در کنارم

                          تو رو دارم  پس چرا چشم انتظارم

                                عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره

                                      نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره

                                             نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم

                                                  نکنه هرگز ندونی که تو رو من می پرستم

                                                نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو

                                           نکنه هرگز نخونم شعرغمگین چشاتو

                                       اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم

                                 اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی

                         عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم

                 عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم

             عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره

      نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره

عزیزم ... دوست دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:34  توسط پسر پارسی  | 

گفتم بمان بهر خدا... گفتی خداخافظ

گفتم ببر با خود مرا... گفتی   خداحافظ

گفتم تو از من در مسیرِ روشن ِ پیوند آخر چه دیدی جز وفا ... گفتی خداحافظ

گفتم نمی خواهی مرا؟! باشد.. نخواه.. اما ایکاش می گفتی چرا... گفتی خداخافظ

گفتم برو! باشد! خدا یارت... به دیدارت می آیم .. اما کی؟ کجا؟ گفتی خداخافظ

ای وای از دلبستگی.. ای داد از عادت... معتاد خود کردی مرا.. گفتی خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:33  توسط پسر پارسی  | 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

 گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و

 با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ،

 پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن

و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...

آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم

آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم دو خط موازي فقط هم مسيرند...

 قرار است امشب دو ماهي بميرند كه ديگر سراغي ز دريا نگيرند

قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهاي پيرند

و بوي جهنم كه آيد از اين شهر و مردان اينجا چه نا سر به زيرند تمام فصولي كه مي آيد

امسال بدون شك از ابتدا سردسيرند بعيد است

امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگيرند و يك سال ديگر گذشت

و نفسهام از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند شب سرد و بي انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند دو خط موازي رسيدن ندارند دو خط موازي هستنند بس ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:30  توسط پسر پارسی  |